مولوی کجایی ؟
داری میری بی ما
تو که میری به پیش پیامبر
چرا ما را نمیبری
ای برادر من
ای خواهر من
او را شهید کردند
آری حاج مصطفی را شهید کردند
مگر چه گناهی داشت !
ای برادر من
ای خواهر من
شنیده ای میگویند حقیقت تلخ است
می دانی چرا او را شهید کردند
چون حرف حق را میزد
آری حرف حق
به راستی که او لایق محشور شدن با رسول خداست
آهای وهابیون دیو صفت گوش دهید حرف من پسر
مگر او چه گفت که شد بی پسر
مگر او نگفت حرف حق
پس چرا شد خون به سر
آهای برادران من ببینید این است واقعیت و اصل گروهک وهابی
جند الشیطان .ای شمایی که ریگی را امیر بلوچستان می نامید
امیر بلوچستان افرادی مثل حاج مصطفی جنگی زهی هستند که
این گونه و به نامردی به شهادت میرسند آیا وقت آن نرسیده که
علیه این جانیان قیام کنیم آیا وقت آن نرسیده که که بگوییم
مرگ بر وهابیت
بگوییم مرگ بر ریگی
بگوییم مرگ بر منافق
؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این علامت سوالها که میبینید
به معنای آن است که ما بلوچها ما مردمان خون گرم بی غیرت
شده ایم آیا بی غیرتی در مردمان بلوچ جایز است؟
نه به الله کسم که نیست پس بگویید
مرگ بر وهابیت
مرگ بر ریگی
مرگ بر جندالشیطان
ما جوانان اهل سنت باید پیرو را مولوی جنگی زهی باشیم.
انشاالله
من یک جوان بلوچ هستم
من یک طلبه هستم
من به سنی بودنم افتخار میکنم
افتخار میکنم که مولایم عمر بن خطاب است
افتخار میکنم که هر روز به مولانا عبدالحمید سلام میدهم
به الله کسم که مولانا تنهاست ای جوان بلوچ
به الله کسم که او راستگو ترین است
به الله کسم که او اشتباه نمی کند
اما امان از این مشاوران نفهم که دور مولای ما را احاطه کرده اند
من می دانم موضوع چیست من می دانم چرا همیشه با او هستند من می دانم چرا مولای ما را تنها نمی گذارند
من می دانم اما نمی توانم بگویم
ای برادر من ای جوان بلوچ می دانی چرا؟
می دانی چرا او را تنها نمی گذارند؟
من می دانم و با خود گفته ام این راز را فاش میکنم؟
پس بشنو ای برادر من بشنو ای هم مذهب من
آن مشاوران به اصطلاح مذهبی که دور مولای ما را گرپته اند مزدورانی از
کشورهای پاکستان و عربستان هستند که آمده اند ما را گمراه کنند آمده اند
مغز ما جوانان غیور و شیر مرد بلوچ را شستشو دهند
آمده اند که از ما حیوان بسازند ! آری ای نی براس آمده اند که از ما حیوان
بسازند !

آیا می دانید چرا در راهپیمایی روز قدس ۱۳۹۰ شرکت نکرد
آیا میدانید چرا بیانیه صادر نمی کند
چون مشاوران دیو صپت او را نمگذارند
مولای ما را تهدید به ترور می کنند
به مولای ما میگویند وای به حالت اگر از مردم مظلوم بحرین دفاع کنی
به مولای ما میگویند وای به حالت اگر به سوریه فشار نیاوری
به مولای ما میگویند ما به تو کمک مالی نمی کنیم
مگر مولای ما از شما پول میگیرد
خداوند پاداش مولای ما را می دهد
خداوند او را در آن جهان با پیامبر و صحابه پیامبر محشور میکند
پس ای نی براس ای جوان بلوچ بپا خیزید که مولای ما تنهاست
به الله کسم که تنهاست برخیزید و او را از دست این دیو صپتان نجات دهید
ولادت :
حضرت مولانا عبدالعزیز ( رح ) در سومین روز آذر ماه سال ۱۲۹۵ هـ . ش در روستای دپکور ،از توابع بخش مرکزی شهرستان سرباز واقع در جنوب شرقی بلوچستان پا به عرصه وجود نهاد ،پدر بزرگوارشان حضرت مولاناعبدالله (رح ) نخستین عالم مجاهد ومتقی و زاهد منطقه ی سرباز و پرچمدار عرصه ی جهاد بود ، تمام زندگی ایشان با علم و عمل سپری شد ، بسیار عابد و بیش از بیست سال از عمر پربرکت خود را صوم داودی داشت ( یعنی یک روز درمیان روزه می گرفت).
فراگیری علم و خدمت به دین :
حضرت مولانا عبدالعزیز (رح ) بسیار زیرک وتیزهوش بودو از همان ابتدا به خواندن و فراگیری علم علاقه ی فراوانی داشت . قرآن را همراه با برادرش ملاعبدالغفور که در جریان جنگ جهانی دوم مفقود گردید ، در نزدیکی زادگاهش در روستایی به نام مچان نزد آخوند ملاعطاء محمد در ظرف سه ماه تمام کرد . کتب ابتدایی و مقدماتی را پیش پدر بزرگوارش فرا گرفت بعد از اتمام دوره مقدماتی برای ادامه تحصیل به هندوستان عزیمت کرد و برادرش ملا عبدالغفور را همراه خود برد . با توجه به فقدان امکانات در آن روزگار این سفر فوق العاده برایش طاقت فرسا بود.
اما به دلیل عشق و علاقه فراوانی که به تحصیل داشت ،سختی ها را با طیب خاطر تحمل نموده و خودرا به هندوستان رساند. مدتی در بزرگترین دانشگاه اسلامی شبه قاره هند یعنی دارالعلوم دیوبند به تحصیل ادامه داد و سرانجام برای دوره خارج وارد خارج وارد دارالعلوم امینیه دهلی شد و از محضر حضرت مولانا مفتی کفایت الله دهلوی (رح ) کسب فیض نمود . با توجه به زیرکی و تیزهوشی فوق العاده ای که داشته همواره موردمهر و محبت اساتید ، و بخصوص مولانا مفتی کفایت الله (رح ) بود
مولانا مفتی کفایت الله (رح ) ایشان را مفتی دیار بلوچستان لقب داده بود. زیرا وی تمام کنز الدقایق را از حفظ داشت و فتواهایش بسیار مدلل و غیر قابل نقض بود. در سال ۱۳۲۰ هـ .ش تحصیلاتش را به پایان رسانید و به وطن بازگشت . پس از گذراندن چند سال در زادگاهش ، برای زیارت حرمین عازم حجاز شد و به مدت سه سال در مکه مکرمه ضمن تدریس در مدرسه صولتیه ، که از حوزه های دینی معروف بلد حرام .است ،علم قراءت و تجوید را نیز فرا گرفت.
مسئولین مدرسه صولتیه کتب مقدماتی را به او سپردند . ولی با توجه به نبوغ علمی و مسلط بودن بر سایر کتب و حسن تفهیمی که داشت ، دست اندرکاران مدرسه صولتیه توان علمی و استعداد او را فراتر از حد مقدمات تشخیص داده ،تدریس کتب دوره ثانویه و سطوح را به او سپردند. بعد از گذراندن ۲ سال در مکه مکرمه پدر بزرگوارش برایش نامه نوشت که هر چه زودتر خود را به وطن برساند زیرا مردم اینجا بیشتر نیاز به خدمت دارند .
حضرت مولانا بعد از مراجعت به وطن ، خدمت به اسلام و مسلمین رادر قالب امر به معروف ونهی از منکر و حل و فصل مناقشات و اختلافات فیما بین آغاز می نمود . بعد از مدتی حوزه علمیه عزیزیه را در زادگاهش ـ دپکور ـبنا می نهاد و به عنوان مدیر ومدرس ارشدآغاز بکار نموده و از چند تن از اعضای منطقه نیز دعوت به همکاری نمود.
در دی ماه ، سال ۱۳۳۵ هـ . ش سرنوشت دینی ، فرهنگی و مذهبی مردم خطه ی سرحد و به ویژه شهر زاهدان ، توسط این رادمرد و این پیشوای مذهبی و الگوی عمل و اخلاص رقم زده شد. شرح کوتاه این داستان مفصل به شرح زیر است .
« مولانا به منظور معالجه پدربزرگوارش از سرباز به زاهدان می آمد و به مدت یک ماه در زاهدان ماند . مردم زاهدان پس از اندک آشنایی با شخصیت جامع و پر جاذبه ایشان از وی خواستند که برای همیشه در زاهدان بماند و از پدر بزرگوارش تقاضا کردند تا توافق خود را با خواسته های مردم زاهدان اعلام دارد. پس از اعلام موافقت پدر بزرگوارش ،ایشان در همان سال از سرباز به زاهدان منتقل و خانواده اش را از سرباز به زاهدان انتقال داد».
پیش از تشریف آوری حضرت مولانا (رح ) ، مردم این خطه ،ازدین و احکام دینی اطلاع چندانی نداشتند قبرپرستی ، پیرپرستی ، و انواع بدعتها در جامعه رواج داشت . با تشریف آوری حضرت مولانا (رح ) دزدآبِ غرق در جهالت و بدعت ها ودرگیری ها به شهر عالمان ، زاهدان قاریان . حافظان قرآن تغییر اسم و رسم داد.
وحدت طلبی:
از جمله خدمات شایسته و قابل توجه حضرت مولانا عبدالعزیز (رح ) ،سعی و تلاش در ایجاد وحدت میان فرق اسلامی و به ویژه شیعه وسنی در منطقه بود او با یک دید به شیعه و سنی می نگریست حتی در بسیاری موارد به مراجعین شیعه بیشتر توجه می کرد و می فرمود :« یک مرجع سنی باید چنین رفتاری » کند تا برادران شیعه ما در منطقه و استان احساس بیگانگی نکنند.
محور دیگری از خدمات اصلاحی ایشان مبارزه با مواد مخدر است . درباره این مواد می فرمود : « این مواد خانمانسوز که خلقی را به نابودی کشانده است ،با همکاری جوانان مؤمن و مردم غیور باید از جامعه ما ریشه کن شود و هرکس با این گونه افراد همکاری کند ، ماشین یا شتر خود را دراختیار آنان بگذارد ، شریک .جرم است و روز قیامت از وی سئوال خواهد شد.
محبت با رسول الله (ص) :
حضرت مولانا به رسول اکرم (ص) چنان عشق می ورزید که با سخن و قلم نمی توان آن را بیان کرد ، هرگاه نا م مبارک رسول اکرم (ص) به گوشش می رسید یا خود نام نامی رسول الله (ص) را بر زبان می آورد ، بی اختیاراشک هایش سرازیر می شد و کنترل خود را از دست می داد .
در بیماری موت ، هرگاه پنجره اطاق باز می شد و باد خنک می وزید ،مولانا می فرمود : « نسیم مدینه » مشام مرا معطر می کند .
ابهت و عظمت :
حضرت مولانا در عین گشاده رویی به حدی با هیبت و عظمت بود که در محفل و مجلس او ، بزرگان نیز با ادب می نشستند و تا سخن نمی گفت ،هیچ کس شروع به سخن نمی کرد . او با این ابهت و عظمت ، بسیار با وقار و مهربان بود .سعی داشت هیچ کس از وی ناراض نشود و اگر پس می برد که کسی از وی رنجیده است ، تا رضایت او را بدست نمی آورد آرام نمی گرفت . برای علمآء و طلاب دینی فوق العاده ارزش قایل بود . مجلس را با سخنان پند آموز همواره گرم نگاه می داشت ، هرکس یک بار در مجلس او می نشست ، نمی خواست بلند شود، هر کس یک بار در مجلس او می نشست ، نمی خواست بلند شود ، هرکس با خود فکر می کرد ، مولانا علاقه و محبتی که با من دارد بادیگران ندارد ،ایشان کمتر حرف می زد و بیشتر به یاد خدا و ذکر مشغول بود ،از شیوه و سنت های رسول الله (ص) بشدت مواظبت می کرد . همواره برای هر نماز مسواک می زد، آثار زیبای مسواک که دراحادیث بیان شده اند ، در وجودش کاملاً نمایان بود . تا آخر عمر چشمانش روشن بود، و نیاز به عینک پیدا نکرد ، دندانهایش تا آخر عمر سالم ماند ، .و چهره اش بسیار نورانی بود
نظافت و خوش بویی :
مولانا نظافت وخوشبویی را خیلی دوست می داشت ،از تجملات بی مورد و مظاهر دنیا پرهیز می کرد و فرزندانش را توصیه می کرد تا از مدپرستی دور باشند ،برای تمیز ونظیف نگاه داشتن لباس ، سر و صورت و .محیط خانه همواره تاکید می کرد .
صله رحمی همواره موردتوجه او بود. تعریف و تمجید را هرگز برای خود نمی پسندید . هرکس در جلویش او را تعریف می کرد ناراحت می شد ، و می فرمود : رسول الله (ص) فرموده اس : «هر کس را که در جلویش » تعریف کردی ، گردن او را زدی به تربیت فرزندان فوق العاده توجه می کر و در سن هفت سالگی آنان را به نماز امر می کرد ، و مسایل و احکام ضروری را به آنان یادمی داد .
حضرت مولانا در سال ۱۳۵۹ هـ . ش دچار ناراحتی قلبی شدو در پی اصرار دوستان ومشوره پزشکان برای معالجه به انگلستان سفر کرد و ناراحتی اش تا حدی بهتر شد و به وطن برگشت ، اما پس از یک سال ونیم بیماری ایشان مجدداً شدت گرفت و نزدیک چهارماه در بستر بیماری افتاد.
مولانا (رح ) در جریان مسافرت و معالجه درانگلستان دچار ناراحتی کلیه شد و پس از مراجعت به ایران بنا بر مشوره پزشکان ، بار دوم جهت پیوند کلیه به آمریکا مسافرت نمود ، ولی به دلیل بالابودن سن ،نظر پزشکانِ معالج این بود که پیوند کلیه دراین شرایط سنی سودی ندارد . مولانا بعد از اقامتِ مدت کوتاهی درکالیفرنیا آمریکا ، به ایران مراجعت کرد .
حضرت مولانا چنان عشق و علاقه ای به عبادت داشت که براساس اظهارات همراهانش در آمریکا از محل اقامت برای نماز به دورترین مسجدی که شنیده بود، جوانان عرب خیلی با صدق و صفا در آن جا نماز می خوانند و اداره امور مسجد را بر عهده دارند،تشریف می برد و درمساجد نزدیک که متولیان و نمازگذاران آنها علاقه چندانی به رعایت سنت های رسول اکرم (ص) نداشتند نمی رفت بلکه بعداز طی کردن مسافت زیاد به آن مسجد می رفت و جوانانی را با محاسن زیبا و مطابق سنت و پایبند شریعت در آنجا می دیدو از نحوه عبادت و خشوع و خضوع آنان فوق العاده اظهار رضایت می کرد و تدین آنان را می ستود . بنا بر گفته شهید مولوی عبدالملک ملازاده ،اگر مولانا چند سالی زند می ماند تحولات بسیار عظیمی در منطقه به وجود می آمد.
بالاخره حضرت مولانا به منظور معالجه و دیالیز به تهران و مشهد عزیمت کرد و در روزهای پایانی عمر مبارکش در مشهد جهت انجام دیالیز اقامت گزید و در ۲۱ مرداد سال ۱۳۶۶ در شهر مشهد زندگی را بدرود گفت و به لقاءالله پیوست (رحمه الله رحمة واسعة) .
تو فرمان ده ما سر و پا گوشیم
تو مولای مایی تو سروری
تو آقایی کور شود آن چشم که نخواهد تو را ببیند
ما یار و غمخوار توئم
برای سلامتی مولانا عبدالحمید صلوات
